چنين کشتـه حسرتِ کيستم من؟
که چون آتش از سوختن زيستم من
نه شادم نه محزون نه خاکم نه گردون
نه لفظم نه مضمون چه معنيستم من؟
نه خاک آستانم نه چرخ آشيانم
پَري مي فشانم کجا ييستم من ؟
اگر فانيم چيست اين شور هستي؟
و گر باقيم از چه فانيستم من؟
بناز اي تخيّل ببال اي توهّم
که هستي گمان دارم و نيستم من
هوايي در آتش فگنده است نعلم
اگر خاک گردم نمي ايستم من
نوايي ندارم نفس مي شمارم
اگر ساز عبرت نيَم، چيستم من؟
بخنديد اي قدر دانان فرصت
که يک خنده بر خويش نَگريستم من
درين غمکده کس مَميردا يا رب
به مرگي که بي دوستان زيستم من
جهان کو به سامانِ هستي بنازد
کمالم همين بس که من نيستم من
به اين يک نفس عمرِ موهوم بيدل
فنا تهمِت شخصِ باقيستم من
پشتش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني، مي دانست که هميشه جز اندکي از بسيار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته مي خزيد. دشوار و کند... و دورها هميشه دور بود.
سنگ پشت، تقديرش را دوست نمي داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي کشيد.
پرنده اي در آسمان پر زد، سبک؛ و سنگ پشت رو به خدا کرد و گفت : اين عدل نيست، اين عدل نيست.
کاش پشتم را اين همه سنگين نمي کردي، من هيچگاه نمي رسم، هيچگاه... و در لاک سنگي خود خزيد
به نيت نا اميدي.
خدا سنگ پشت را از روي زمين بلند کرد. زمين را نشانش داد. کره اي کوچک بود.
و گفت : نگاه کن،
ابتدا و انتها ندارد. هيچ کس نمي رسد. چون رسيدني در کار نيست،فقط رفتن است. حتي اگر اندکي.
و هر بار که مي روي رسيده اي و باور کن انچه بر دوش توست تنها لاکي سنگي نيست،
تو پاره اي از هستي را بر دوش مي کشي. پاره اي از مرا.
خدا سنگ پشت را بر زمين گذاشت. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راه ها چندان دور؛
سنگ پشت به راه افتاد و گفت : رفتن؛ حتي اگر اندکي. و پاره اي از «او» را بر دوش کشيد .
زندگي زيباست چشمي باز کن
گردشي در کوچه باغ راز کن
هر که عشقش در تماشا نقش بست
عينک بدبيني خود را شکست
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
من ميان جسمها جان ديده ام
درد را افکنده درمان ديده ام
ديده ام بر شاخـه احساسها
مي تپد دل در شميم ياسها
زندگي موسيقي گنجشگهاست
زندگي باغ تماشاي خداست
گر تو را نور يقين پيدا شود
مي تواند زشت هم زيبا شود
حال من در شهر احساسم گم است
حال من عشق تمام مردم است
زندگي يعني همين پروازها
صبحها ، لبخندها ، آوازها
اي خطوط چهره ات قرآن من
اي تو جان جان جان جان من
با تو اشعارم پر از تو مي شود
مثنوي هايم همه نو مي شود
حرفهايم مرده رو جان مي دهد
واژه هايم بوي باران مي دهد